شبهای دراز بی عبادت
شبهای دراز بی عبادت چه کنم
طبعم به گنه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیریم که ببخشد ،ز خجالت چه کنم؟
شبهای دراز بی عبادت چه کنم
طبعم به گنه کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیریم که ببخشد ،ز خجالت چه کنم؟
رسیدهام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست
خدا کسیست که باید به دیدنش برویم
خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست
فقط به فکر خودت باش، ای دل عاشق
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست
به عیبپوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست
دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
“فاضل نظری”
سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت
به رقص درآیی
قصه عشق، انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
”فهمیدن” کار هر آدمی نیست…
“احمد شاملو”
چند روزی مانده بود به تابستون ،هوا خیلی گرم بود آنقدر که وقتی پا توی حیاط خانه می گذاشت احساس می کرد مغزش می خواهد به جوش بیاید به یاد گرما و آتش جهنم می افتاد و برمی گشت توی اتاقش و سعی می کرد کاری انجام بده که از گرمای آتش آخرتش بکاهد.گرمای بیرون تا زمان غروب خورشید ادامه داشت بعد آن نسیم خنکی می وزید .
در این زمان می آمد بیرون و روی ترانس مینشست تا از نسیم خنک بهره ببرد ؛ اما داغی 12 ساعت گرما توی سنگهای ترانس نفوذ کرده بود و نمی شد زیاد نشست ،بنابراین بلند می شد و توی حیاط خانه قدم می زدو به کارهایی که امروز انجام داده بود بلند بلند فکر می کرد و به خودش می گفت :
آیا امروز کار خوبی انجام داده ام؟
آیا کسی رو خوشحال کردم؟
آیا امروز گناه نکردم ؟
به کسی کمک کردم ؟
و سوالهای زیادی که از خودش می کرد و جواب می داد و همه را بررسی می کرد وآخر کار به خودش می گفت یه جای کارم باز ایراد داشته ،دستاش رو می برد بالا وبه خدا می گفت: خدایا از تو می خواهم که نگذار فردا این گونه شود که امروز !!!
به قلم خودم
می خواهم به قلم خودم بنویسم
هرچه فکر می کنم ،می بینم صندوقچه ی واژگان من بسیار اندک است و آن چه در ذهن دارم به قلم نمی آید . به کسی اعتراض نمی کنم که چرا نمی توانم بنویسم ،زیرا می دانم که مقصر خالی بودن صندوقچه خودم هستم که زیاد نیاموختم و مدتها با دوستان کتابم قهر کرده بودم وعقب ماندم از یادگیری همه چیزهایی که در این زمان ازدست داده می توانستم بیاموزم .
زمان چه زود می گذرد. انگار همین دیروز بود که با کتاب دوست شدم و بعد از یادگیری حروف الفبا اولین کتاب داستان را خودم خواندم ؛داستان جوجه اردک زشت بود خیلی دوستش داشتم به دوستی با کتاب علاقمند شدم ؛اما نمی دانم چه شد که دیگر علاقه ای به خواندن نداشتم و فقط کتاب را خریداری وداخل کتابخانه ی کوچکم قرار می دادم وآنقدر در آنجا می ماند که گرد کهنگی به روی آن می نشست .
الان می خواهم با کتابهای کتابخانه ام آشتی کنم و واژگان بیشتری را در صندوقچه ام ذخیره کنم تا بتوانم بنویسم به قلم خودم !
سالروز عروج ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره) را خدمت شما همراهان گرامی تسلیت عرض می نماییم.
کائنات وجودی واحد است ،
همه کس وهمه چیز با نخی نامرئی به هم بسته اند .
مبادا آه کسی را در آوردی؛
مبادا دیگری را مخصوصا اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری .
فراموش نکن اندوه آدمی در آن سر دنیا ممکن است همه انسانها را
اندوهگین کند .
وشادمانی یک تن همه را شاد کند .
آرامش به معنای آن نیست که صدایی نباشد، مشکلی وجود نداشته باشد، کار سختی پیش رو نباشد.
آرامش یعنی در میان دغدغه ها، صدا ها، مشکلات و کار سخت،
دلی آرام وجود داشته باشد و بتوانی آرامشت را تقدیم کنی به عزیزانت و آنانی که دوستشان داری …